|
سلام من می خواستم دیگه حالا حالا نیام ولی نشد از ظهر تا حالا هرچی با خودم کلنجار رفتم نشد چون من امروز از دست خودم خیلی ناراحتم می خوام خودمو بکشم ولی حیف نشد نمی دونم اوون منو بخشید یا نه ؟ ولی ازت خواهش می کنم منو ببخـــــــــــــــــــــش تو رو خدا از دستم ناراحت نبـــــــــاش منو ببخــــــــــــــــــــــــــــــــــش + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 11:5 بعد از ظهر بدستامیر |
سلام عید رو به همه تبریک می گم ولی اینو بدونید شیعیان عید ندارن من هم این وبلاگو تعطیل میکنم تا بعد عید چون وقتی کسی نیست به چه درد می خوره اوون به همه گفت منتظر می مونین؟ حالا من به اوون می گم منتظر می مونی ؟ من دارم میرم مسافرت هنوز کجا برم رو خودم نمی دونم ولی هم من هم اوون به این مسافرت احتیاج داریم راستی چی می شد با هم میرفتیم مسافرت؟ خوب دیگه اگه بدی حرف بدی یا کاربدی از من دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید؟ همه توونو دوست دارم و با آرزوی خوشبختی برایه شما میرم به امید دیدار دوباره شاید دیدید که من مردم و نیومدم پس حلالم کنید + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 8:17 قبل از ظهر بدستامیر |
نمی دونید بدترین حرفی که به من زد چی بود که خیلی منو ناراحت کرد ببینم می تونید حدس بزنید ؟ + نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 2:7 بعد از ظهر بدستامیر |
من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی درد مو به کی بگم ای که برایم نفسی نتونستم بفهمم که واسه چی دلواپسی تو خیال نکن که جایه تو رو میگیره کسی تا با یک بهت غریبانه معصوم تو با یه نگاه عاشف ولی مظلوم نمی دونم این گناه چه کسی بود که به ناباوری عشق شدی محبوب پشت یک ابر سیاه نمیشه خورشید رو دید در مه آلود شب به آخر جاده رسید وقتی از ناباوری قلب تو پژمرده شد سخته از دریای عشق حتی یه فطره نمیشه چشید نمی ذونی معنی دل بستنو در اوج باور نمی دونی چه سخته شب رو تا سحر دویدن به طلوع صبح عشق ولی هرگز نرسیدن من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی درد مو به کی بگم ای که برایم نفسی نتونستم بفهمم که واسه چی دلواپسی تو خیال نکن که جایه تو رو میگیره کسی + نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 1:58 بعد از ظهر بدستامیر |
چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید این طوری می شد ؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 9:56 بعد از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 2:29 بعد از ظهر بدستامیر |
چرا فکر می کنه با رفتنش من خوشحال و راحت میشم اون که نمیدونه چه سخته + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 2:17 بعد از ظهر بدستامیر |
من ميخوام يه كم با همه حرف بزنم نميدونم الان چه جوري در باره من فكر ميكنين من يه آدم مغرور و خودخواهم؟ آره؟ مي خوام بگم دوست نداشتم امير حسش نسبت به من اينجوري بشه چون من ارزش اونو ندارم الانم مي خوام برم براي راحتي اون و خودم! آره خودم چون از رفتاراي امير ناراحت مي شم اون فقط خودشو عذاب ميده دوست ندارم يه لحظه ناراحتيشو ببينم راستي زهرا از تو هم معذرت ميخوام منم اشتباه كردم امير از اينكه پسورد وبلاگتو بهم دادي ممنون ولي اين آخرين باريه كه تو نوشته هاي وبت دخالت مي كنم دوستتون دارم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 7:32 قبل از ظهر بدستامیر |
امروز هم به ترین روزه زندگی بود هم بدترین + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 3:0 بعد از ظهر بدستامیر |
ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننهههههههههههههههههههههههههههههههههه + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 2:46 بعد از ظهر بدستامیر |
چی می شد که نمی شد؟ حالا فهمیدم عشق ولی چه فایده ! + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 2:34 بعد از ظهر بدستامیر |
سلام نمی دونم امشب چم شده ولی اینو میدونم که خیلی ..... نمیدونی وقتی به من گفت می خواد بره چه حالی شدم می خواستم تا می تونم گریه کنم ولی نشد چون ترسیدم ناراحت شه ولی الان خیلی بهتره چون دارم گریه می کنم و برایه شما می نویسم من جز تو این وبلاگ نمی تونم به کسه دیگه بگم ولی اینم نخواهد بود که من بنوسیم یعنی حرفامو می زنم و دیگه میرم چی می شد خدا هیچ وقت جدایی نمی گذاشت من حالا فهمیدم چه جور آدمی هستم بیچاره دیونه احمق تنها بی ارزش ولی چی می شد همیشه شادی بود کسی غم نداشت دیگه نمی دونم چیکار کنم جز ...... چه جوری می تونم دوریشو تحمل کنم؟ وقتی که بره منو فراموش می کنه اگه یه روز نبینمش ......... نمی دونم .......... فقط فهمیدم خدا هم دوستم نداره من اسم وبلاگم رو گذاشتم عشق یا نفرت ولی نفهمیدم کدومش؟ میدونی وقتی آدم دو دلس چه قدر بده نمیدونی می خوام برم حرم و تا می تونم گریه کنم نمیدونم به حاله کی گریه کنم هستی حدیث سهیل خودم اینم مثله بقیه چیزا نمی دونم لعنت به این دل غم خودم کم بود باید ........ دعا می کنم هیچ وقت نتونه از مشهد بره ولی اگه بره چی ؟ امشب خیلی دلم گرفته شما که نمی تونید درک کنید خدا حافظ + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 10:19 بعد از ظهر بدستامیر |
|