|
نمی دونم چی بگم از کجا بگم فقط می دونم که خیلی خوشحالم نمی دونم چی بگم اصلا قاط زدم. خدا یا شکرت. شکرت از اینکه منو به آرزوم رسوندی شاید به جرئت می تونم بگم که تنها آرزوم تو این چند وقت فقط همین بوده که اون نره و الان هم به آرزوم رسیدم. بازم خدایا شکرت به همین دلیل فردا(جمعه) می رم حرم نماز شکر بخونمو نذرمو ادا کنم. دوستت دارم تا ابد + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 7:28 بعد از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 6:23 قبل از ظهر بدستامیر |
امشب آسمون هواي گريه داره دلم گرفته اي دوست ، هواي گريه دارم بهت میگم که چي شده دلم سراغت اومده دور از تو اي عشق من ، بيشتر از اين طاقت دوري تو ندارم تنها تو چاره ي درد اين دل گريون مني از تو مي خواهم که تنهام نذاري منو با اين همه غمو غصه اينجا نذاري اگه بري ديگه فردايي ندارم ، مي دونم بدون تو از غصه مي ميرم + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 6:3 بعد از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 6:5 قبل از ظهر بدستامیر |
خدا حافظ + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 5:49 بعد از ظهر بدستامیر |
چرا کسی امروز یادش نبود جز یه نفر که فکر نمی کردم اون یادش باشه من از کسه دیگه توقع داشتم + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 5:47 بعد از ظهر بدستامیر |
برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونس + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 11:34 قبل از ظهر بدستامیر |
دل عاشق شکستن صد گناه است. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 11:32 قبل از ظهر بدستامیر |
چرا ؟؟ + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:59 قبل از ظهر بدستامیر |
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم. اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم واگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم. اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمی کرد و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم... + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:55 قبل از ظهر بدستامیر |
دریا را دوست دارم بخاطر امواجش کوه را دوست دارم بخاطر استواریش گل را دوست دارم بخاطر لطافتش خورشید را دوست دارم بخاطر رنگ طلاییش تو را دوست دارم بخاطر اینکه: + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:51 قبل از ظهر بدستامیر |
این جسم من از خاک است در خاک رود روزی این حرف قشنگ من هم پاک شود روزی + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:49 قبل از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:47 قبل از ظهر بدستامیر |
عشق بيماري است كه ميكروب آن خنده و ويروس آن نگاه و پني سيلين آن بوسه و آنتي بيوتيك آن ازدواج است. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:46 قبل از ظهر بدستامیر |
کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش می شد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:44 قبل از ظهر بدستامیر |
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرده من قصه گوی غصه غم ها نبود کاش بودی تا دور دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پور سوز و پر سرما نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:42 قبل از ظهر بدستامیر |
نمی خواهم.... نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:36 قبل از ظهر بدستامیر |
وقتی عاشقی گناهه ، وقتی عاشق بی پناهه وقتی که شبای عاشق ، پـر گـریه ، پـر آهه وقتی عاشــقی ســرابه ، یه حبابـه روی آبه وقتی که لیلی و مجنون ، کم بهــاترین کتابه دیگه باید عشـقو توی قصه خـوند دیگـه بـاید پـا بـه پـای قصـه مـوند وقتی رفتن بی بهانه س ، شعله عشق بی زبانه س وقـتی حرفــای جــدایی ، ضـربه های تـازیـانه س وقـتی که گـل شقــایـق ، تـوی دســتای یه عاشــق میشـه پژمرده و پـرپـر ، واسـه مرهـم یه هـق هـق دیگه باید عشـقو توی قصه خـوند دیگـه بـاید پـا بـه پـای قصـه مـوند باید که .......... دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:18 قبل از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 8:41 قبل از ظهر بدستامیر |
خسته ام از در به دري ساده بگم عاشق شدم بهم ميگن حق نداري بهم مي گن پرت سياهِ هميشه قار قارت به راه ِ واسه تو که سکه نداري عاشق شدن يه جور گناهِ روزها مي گذشت و چراغ کوچيک کلاغ مي سوخت ، غافل از اينکه دخترک داره جاي اون رو مي گيره .اما يکي نبود که بگه : آهاي کلاغ قارقاري آخه تو رو چه به باغ درباري سکه نداري دون مي خواي عاشق مهربون مي خواي روزها مي رفت و کلاغ تو آسمون چشماي تو بلندتر و بلندتر پر مي کشيد . . . اما نگذاشتن که کلاغ عاشق باشه : خوش بود دلم دوستم داري مي گن که تو حق نداري يه دلخوشي داشتم ، اونم ازم گرفتند اجباري اما يه روز سرد زمستوني : پيغام رسيد که انورها جا نيست واسه کوچيک تر ها آهاي کلاغ ديوونه ! اين جا جاي بزرگونه اما کلاغ با چشمهاي پر از اشک مي گفت : خوش بود دلم يه کسي هست که يه عمر ميشه به پاش نشست به پاش نشست و مرد براش قارقاري کرد تو سرسراش اما : مي گن بايد فرار کنم دلم رو آخه چي کار کنم ؟ چه خاکي من بر سرِ اين تک دل بي قرار کنم ؟ اون کلاغ هنوزم عاشق بود . . . اما يه روزي : پيغوم رسيد که اونورا جا نيست واسه کوچيکتر ها آهاي کلاغ ديوونه ! اينجا جاي بزرگونه برو اينورا پيدات نشه کسي عاشق صدات نشه کور شو ! نبيني هيچ کي ! تا کسي شيفته چشمات نشه ! از اون روز به بعد کلاغ نه آواز خوند و نه کسي رو نگاه کرد . . . حالا از اون روزا خيلي مي گذره و کلاغ اومده تا با همه شما خداحافظي کنه . . . گر چه هيچوقت تو زندگيش با کسي خداحافظي نکرده و اين بار همه ميگه : . . . اما نه قبل از رفتنم مي گم : درسته من پرهام سياه ست اما دلم بي انتهاست درسته آوازم بدِ آي آدمها ! حق با شماست ! لعنت به اين دوره زمون ! ارزشمون به سکه مون ! پر سياه جرم منه ! آهاي کلاغ ! آواز نخون ! تا خدا با خدا + نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 5:49 قبل از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 5:34 قبل از ظهر بدستامیر |
رقصش خوبه ولی هیچ کس ............ + نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 10:50 بعد از ظهر بدستامیر |
گلي گم کرده ام در باغ هستي....خودتو لوس نکن اون گل تو نيستي + نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 10:14 بعد از ظهر بدستامیر |
يك دعا مي كنم بگين آمين.... خدايا آنكه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 5:32 قبل از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 5:26 قبل از ظهر بدستامیر |
به هنگام بارش باران به زير باران به ايست و دستانت را به سوي آسمان بگير و به اندازه قطره هاي باراني که جمع مي کني مرا دوست داشته باش ولي اين را بدان که من به اندازه قطره هاي باراني که به زمين ميريزد دوستت دارم + نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385 7:16 قبل از ظهر بدستامیر |
رفتی و از رفتن تو قلب آئینه شکسته کوچه ها در خلوت شب پنجره ها همه بسته آسمان خاکستری رنگ بغض باران در نگاهش خنجری در سینه دارد توده ابر سیاهش بی تو من از نسل بارانم بارانم بارانمم چون ابر بهاران گریانم گریانم گریانم بی تو من با چشم گریان سیل غم برد آشیانم خواب سرخ بوسه هایت می نشیند بر لبانم + نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385 7:12 قبل از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385 6:23 قبل از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 5:44 قبل از ظهر بدستامیر |
|