|
به جاي دسته گلي که فردا بر قبرم ميگذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن............ به جاي اشکي که فردا بر مزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم کن............ به جاي اون متنهاي تسليت که فردا برايم مينويسي امروز با پيامي شادم کن....... من امروز به تو نياز دارم + نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 4:56 بعد از ظهر بدستامیر |
سلام دوستان عزیز این شاید آخرین پست من تو این ماه باشه خوب دیگه ببخشید راستی این هدیه هم تقدیم به کسی که زندگیم در دستانش است دوستت دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 4:48 بعد از ظهر بدستامیر |
اگر دبير فيزيک بودم بهت ثابت مي کردم سوي نگاهت از مرکز قلبم ميگذره اگردبيرشيمي بودم نام تو روتوي قلبم پخش مي کردم تامحلولي از محبت شود اگــر دبـيــر دينــي بــودم مي دونستــم کـــه بعـد از خــدا تــو رو ميپرستم اگر دبير جغرافيا بودم ميدونستم خوش آب و هواترين منطقه آغوش توست و اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني مي گفتم دوستت دارم + نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 7:11 قبل از ظهر بدستامیر |
مگه قسم نخوردي که دلمو تنها نذاري روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره از صداي تو شنيدم که دلت دوسم نداره دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو تو به دنبال ستاره من به ياد قسم تو ميميره نور يک ستاره شب جاي مهتاب و ميگيره + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 7:53 قبل از ظهر بدستامیر |
چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا كردم دلم را با جنون بي كسي ها آشنا كردم نفهميدم چه رنگي دارد اين شبهاي شيدايی كه قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا كردم چه حسي بود در قلبم شبيه كوچه برفي به راه كوچه برفي ترا از خود جدا كردم نفهميدم كه مي ميرم نباشي مثل پروانه تو را من در ته اين كوچه برفي رها كردم چه شبها تا سحر با قاصدك در خلوتي بيرنگ نشستم مو به موي خاطراتت را سوا كردم به پاي قاصدك بستم صبوري را شبيه گل نوشتم روي گلبرگش كه من بي تو چه ها كردم + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 6:20 قبل از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 1:56 بعد از ظهر بدستامیر |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 1:53 بعد از ظهر بدستامیر |
مي دوني چرا بين انگشتان دست فاصله هست؟ چون يه روزي يه دستي پيدا مي شه كه اين فاصله رو پر كنه + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 12:22 بعد از ظهر بدستامیر |
تو را به خانه قلبم میهمان میکنم .وبرای آمدنت تمام راهها را با شمع روشن میکنم و آخرین شمع را بر سر در قلبم میگذارم تا ببینی که بر روی در قلبم حک کرده ام + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 9:59 قبل از ظهر بدستامیر |
دو همنفس دو همزبون دوباره عشق دوباره ما دو همسفر دو همصدا تو اي پايان تنهائي پناه آخر من باش تو اين شب مرگي پائيز بهار باور من باش بزار با مشرق چشمات شبم روشنترين باشه مي خوام آئينه خونه با چشمات همنشين باشه + نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 5:17 بعد از ظهر بدستامیر |
|