|
اگر باران بودام انقدار ميباريدام تا غبار غمها را از دلت مي شستم اگر گل بودام شاخه اي از وجودام را به عنوانه دوست داشتان به تو هديه مي دادم اگراشك بودام همچون ابرهاي بهاري به يادت مي گريستم ا گر عشق بودام اهنگ دوست داشتان بارايت ميخواندم ولي افسوس كه نه بارانم نه اشك و نه عشق ولي با اين وجود هرچه هستم دوستت دارام كسي كه هميشه به يادت است + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 7:46 بعد از ظهر بدستامیر |
عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازهست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ ا جازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟ + نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385 6:41 قبل از ظهر بدستامیر |
امشب میخوام براتون قصه یا همون بهتر بگم غصه بگم یکی بود یکی نبود یه عاشق بود که همه چیزشو برایه دوستش داد حتی جونشو . خب بگذریم این عاشق بچه بوده دهنش بوی شیر میده به یکی میگه دوست دارم انوم بهش میگه دوست دارم ولی بعد یکی از راه میرسه همه چیزو خراب میکنه همه چیزو بهم میریزه یکی بود یکی نبود عشقی بود که همه می گفتن الکیه ولی کی از دل این عاشق خبر داره یکی بود یکی نبود عشقی بود که همه می خندیدن ولی کی بود که درده این عاشقو بدونه یکی بود یکی نبود عشقی بود که همه می پنداشتن دروغه ولی کی بود باور کنه یکی بود یکی نبود عشقی بود که دلیله زنده بودن عاشق بود ولی کی بود که .... یکی بود یکی نبود عشقی بود که تمام هستی عاشق بود ولی کی بود ........ یکی بود یکی نبود عشقی بود که عاشق دوسش داشت ولی کی ....... یکی بود یکی نبود عشقی بود که ...................... این از راه رسیده که نمی دونه تو دله این عاشق چی میگذره نمی دونه این عاشق چی کشیده نمیدونه این عاشق چی کشیده امشب دلم گرفته این قصه یا همون غصه که میگه ماله کیه تو میدونی ؟ این عاشق که به همه دل داده بود همه دلارو پس گرفت فقط به یکی داد فقط دلش تو دسته یه نفر بود ولی اون نفر دلشو ... یکی بود یکی نبود یه عاشق بود که ................... مرگ کلمیست سه حرفی ( من ــــــ راز ـــــــ گم ) بودن را در تو و نبودن را در مرگ حس کردم الان که دارم این قصه رو مینویسم یکی بیرون داره نی میزنه ای نی بزن بزن که تو از دل عاشقا میدونی ............... راستی داریم از قصه دور میشم عاشق میگه چرا یکی وقتی کسی رو دوست داره همه فکر دیگه میکنن ولی شایدم حق دارن چون خیلی خیلی ها بودن که الکی گفتن دوست دارن ولی بعدش رفتن و تنها گذاشتن عشق این عاشق بچگی بوده جوری که همه میگن راستی عشق یعنی چی ؟ عشق کلمیست سه حرفی مثله مرگ (علاقه ــــــــــ شدید ــــــــــــ قلبی ) کجا بودم ها عاشق می گفت عشق را در تو تو را در خودت شناختم نه با ......... عشق عشق عشق عشق عشق بچه برو بخواب وقته خوابته :دی خب دیگه من که نمی خوام بیشتر از این از عاشق بدون پس حوصله ندارم بنویسم بای + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 0:50 قبل از ظهر بدستامیر |
|