|
مرا دیگر نمی بینی که تا رویا سفر کردم... همین امشب دلم پر زد به سوی فصل تنهایی به سوی فصل خاموشی...که تا انجا سفر کردم مرا تا صبحگاه امشب به یاد اور به یاد اور که دیگر صبح فردا من از این دلها سفر کردم مرا باور نکردی تو برای لحظه ای حتی که باور می کند من هم از این دنیا سفر کردم؟ تو یادت هست می گفتی برایم همسفر هستی؟ اگر تو همسفر بودی چرا تنها سفر کردم برایم گریه کن امشب که شعرم رو به پایان شد من از دلتنگی دنیا به یک فردا سفر کردم.. تمام هست و دنیا همه تنها برای تو.. خدا حافظ. خداحا فظ من از این جا سفر کردم.... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 3:20 بعد از ظهر توسط امیر |
اخه تا کی بکشم منت چشمای تو رو بگذارم به پای چی وعده بیجای تو رو یه روزی افتابی می شی یه روزی ام ابری و سرد کدومو باور کنم گرما یا سرمای تو رو این همه میان سراغم به هوای عاشقی من یادم میاد فقط چشمای زیبای تو رو چرا هر کسی رو دوست داری تو رو دوست نداره نمیدم حتی به کس تلخی حرفای تو رو دلای دریایی شون رو به رخ من می کشن نمی دم به هیچ کدوم یه موج دریای تو رو منو منتظر بذار هر جوری که تو راحتی چی می خوام مگه فقط ساختن فردای تو رو دوست دارم تمام دنیا رو بدم تا بدونم راز فتح قلعه قشنگ رویای تو رو تا یادم نرفته یک بار دیگه واست بگم من نمی دم به کسی تا عمر دارم جای تو رو + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 3:19 بعد از ظهر توسط امیر |
|