|
سلام... خانه... بوی غریب تنهایی را احساس میکند و کوچه ها چنان در سکوت فرو رفته اند که گویی دیگر شوق زندگی کردن را ندارند... تنهای تنها... و تمام دنیا را سکوت در بر گرفته... صدای گریه اش همه را به فکر فرو برده و بی صداییش آتش دیگری را بر افروخته است لحظه ها و ثانیه ها همه و همه متوقف شده اند . سکوت... گویی در حال آمدن است صدای پاهایش را احساس میکنم سکوت... خواسته یا ناخواسته دستان مرا میگیرد و به سوی خود میکشد . گویی دیگر همه چیز به پایان رسیده... و تنها مرگ توانست + نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385 12:49 بعد از ظهر توسط امیر |
که گونه هایم را نوازش میدهد خستگی هایم را به باد میسپارم تا با خود ببرد. از اعتراف حراسی ندارم زیرا آن را باور کرده ام همان گونه که می خواستم آری آن گونه که میخواستم ، همیشه آن گونه که میخواهیم ، آن گونه که خود درک میکنیم چیزها را باور مبکنیم. در گوشهایم زمزمه ایست که میگوید سکوت کنم و واژه ها را به سیاهی نکشانم. در قصه ها نخواهند نوشت که چگونه به ناامیدی رسیدم. در افسانه ها نخواهند گفت که یک مرد چگونه خود را به دار آویخت . دیگر هیچ کس زمزمه نخواهد کرد که توجیح یک گناه باعث مرگ یک انسان شد. دیگر هیچ شعری قصه ی مرا نخواهد سرود . و در دفتر خاطراتتان نخواهید نوشت که چگونه مرا از پای در آوردید. + نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385 12:49 بعد از ظهر توسط امیر |
در انديشه تو بودم که روياهايم به سمت توکشيده شد به سمت روزهای خوش با تو بودن ودر جاده خوشبختی قدم زدن چقدر لذت بخش بود وقتی دست در دست تو به سوی عشق ميرفتم ولی افسوس.....افسوس که تو مرا نديدی...اين را بدان جز تو کسی در اسمان عشق من و در جاده خوشبختی من همراهم نخواهد شد.....وقتی باران نم نم بر کلبه عشقم ميبارد به ياد تو می افتم و هوای دل من هم مثل هوای دلگير بارانی ميشود و نم نم اشک گونه هايم را تر ميکند.....کاش بودی ميديدی از وقتی رفتی درختان دلم پاييزی و زرد هستند و ين دانه شکوفه در انها جای نکرده است و پاييز دلم جای خود را به شکوف های سفيد بهاری نداده است ولی اگرتو......اگر تو ديتت را به من بسپاری و دوباره اسمت در قلبم جای بگيرد شکوفه های رنگی در قلبم شکوفا ميشود و خزان قلبم تبديل به بهاری سرسبزو خرم ميشود.....بيا و نگذار ارزوی با تو بودن تبديل به رويا شود چشمان مشتاقم به راه برگشت تو مينگرد تا تو برگردی و من در کنار پنجره کوچک اتاقم روز را به شب و شب را به روز ميرسانم تا تو برگردی.... + نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385 12:41 بعد از ظهر توسط امیر |
من می خواستم امروز این وبلاگ رو آپ کنم ولی نتونستم اون جوری که می خوام آپ کنم فقط شاید فردا که با خودش هستم برایه آخرین بار آپ کنم وگرنه که همین آخرین بار هستش بای دیگه امیر ........... + نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385 12:22 بعد از ظهر توسط امیر |
|