|
مرگ از زندگی پرسید :
این چه حکمتی است که باعث می شه تو شیرین و من تلخ جلوه شویم! زندگی لبخندی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که در تو وجود دارد. بلی اینطوریه همه ی ما به دنیا دل بستیم به دنیایی که همش دروغ است همه ما فقط دنیا امروزی را می بینیم دنیایی که آخری ندارد، دنیایی که امنیت نداره ، همه به خاطر راحتی از هیچ دروغ و کلکی رو گردان نیستن ولی چرا؟ چرا باید اینطوری باشه مثل اینکه بعد از این دنیا، دنیایه دیگه ای هم هست این دنیا وفا نداره ولی آن دنیا وفا داره. می دونید فرق آموزگار با روزگار چیه؟ آموزگار اول درس می ده بعد امتحان میگیره ولی روزگار اول امتحان میگیره بعد درس میده اره تو این دنیا دیگه هیچ کس به حقیقت باور ندارند برعکس به دروغ باور دارند روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم، حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت. از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود. چرا؟ چرا باید اینطوری باشد؟ من دلم خیلی گرفته خسته شدم از این دنیا، از همه چیز دیگه طاقت ندارم خیلی خستم دلم شکسته ، دیگه دلی برام نمونده که با اون زندگی کنم کسی را ندارم که همیشه کنارم باشه و منو آرام کنه ولی عزیزم هست ولی افسوس .... از این دنیا رهایی می خواهم از این جسم رهایی می خواهم ولی به خاطره عزیزانم نمی تونم و باید تحمل کنم کمک می خواهم ، یاری می خواهم همیشه کارم روحیه دادن به دیگران بود امید دادن همیشه کارم کمک به دیگران بود اون وقت همه کنارم بودن ولی الان تنهام وقتی نیاز داشتن کنارم بودن حالا که نیازی به من ندارن دیگه منو نمی شناسن خیلی سخته خیلی + نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385 4:51 بعد از ظهر توسط امیر |
|