|
امروز باز هم از اون روزهاست که...........بی خیال! روزی خواهم آمدو پیامی خواهم آورد. در رگها،نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پر خواب!سیب آوردم،سیب سرخ خورشید. خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را،گوشوارهای دگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ! دورهگردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد: آی شبنم،شبنم،شبنم. رهگذری خواهد گفت:راستی را،شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش. روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت. هر چه دشنام ،از لبها خواهم بر چید. هر چه دیوار،از جا بر خواهم کند. رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش همه لبخند! ابر را ،پاره خواهم کرد. من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید،دلها را با عشق،سایه ها را با آب،شاخه ها را با باد و بهم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها. بادبادکها، به هوا خواهم برد. گلدانها ،آب خواهم داد. خواهم آمد ،پیش اسبان،گاوان،علف سبز نوازش خواهم ریخت. مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد. خر فرتوتی در راه و من مگس هایش را خواهم زد. خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت. پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند. هر کلاغی را کاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک! آشتی خواهم داد. آشنا خواهم کرد. راه خواهم رفت. نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت. + نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 7:16 بعد از ظهر توسط امیر |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 7:8 بعد از ظهر توسط امیر |
|