|
روزی پسرکی از خواهر بزرگش پرسيد آیا تا بحال کس خدا را ديده است ؟ خواهرش در حالی که مشغول مطالعه بود به تندی پاسخ داد نه البته که نه ! خدا در جای دوری در بهشت است و هيچ کس نمي تواند او را ببيند.روزهای زيادی گذشتند اما اين سوال همچنان در ذهن آن پسر باقی ماند . روزی از مادرش پرسيد " مامان آيا کسی تا بحال واقعا خدا را ديده است ؟ مادر مودبانه پاسخ داد " نه پسرم، خدا روح است و در قلبهای ما ساکن است و ما هرگز نمي توانيم او را ببينيم.پسرک کمی راضی شد اما هنوز متعجب بود!!! چند روز بعد که با پدر بزرگش به ماهيگيري رفته بود با کمی ترديد و نگرانی گفت" پدر بزرگ فکر مي کنم شما بتواند به سوال من پاسخ بدهيد آیا کسی تا بحال خدا را ديده است ؟ پير مرد همانطور که به آب خيره شده بود بدون آنکه سرش را برگرداند با تمام وجود خود پاسخ داد پسرم راستش را بخواهی من جز خدا هيچ چيز ديگری را نمي توانم ببينم. درسهايي از كوه عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن، با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق ميورزيم *** آن كس را كه دوست داريد آزاد بگذاريد اگر متعلق به تو باشد به پيش تو باز مي گردد و گرنه از اول هم براي تو نبوده است *** لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 9:5 قبل از ظهر توسط امیر |
با سلام خدمت دوستان عزیز. دعا و نیایش ، قبل از آنکه ابزار زندگی باشند ، ابراز بندگی اند و بیش از آنکه خواهش تن را ادا کنند،حاجت دل را روا میکنند،و برتر از آنکه سفره ی نان را فراخی بخشند، گوهر جان را فربهی میدهند. دعا فقط صحنه ی خواندن خدا نیست ، که عرصه ی شناختن او نیز هست؛ مونولوگ نیست، دیالوگ هم هست؛ سخن گفتنی دو سویه است و دراین مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می شود هم شناخت؛ هم پالایش روح میشود، هم تقویت ایمان؛ هم دل خرسند میگردد، هم خرد. و چنین است که آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر می شود و نه دستار ، که سر را هم می بازد، و نه به اضطرار عاقلانه، که به اختیار عاشقانه میشکند. در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتیاج این، هم از اشتیاق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت، هم از معرفت؛هم از توبه و انابت، هم از کرم و احابت؛هم از حاجات معیشتی و زمینی، هم ازمطلوبات آرمانی و آسمانی ؛ هم از تسلیم، هم از تعلیم. و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و آستین آن سخاوتمندانه فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد ؟ در این عالم دو موجود هستند که جبراً بر انسان چیره اند و عجز او را به او می نمایانند : خداوند، و مرگ. به همین دلیل کسانی که از شیطانیت و فرعونیت نصیب بیشتری دارند، کمتر از مرگ یاد می کنند . به یاد مرگ نبودن نشانه ی رشد شخصیت یا فراتر رفتن از مرگ نیست. بلکه ناشی از دیوزدگی است. سرکشان تلقین عجز را برنمی تابند. یکی از دلایلی که شیطان از خداوند عمر طولانی طلبید ، همان استکبار او بود . اولین درخواست وی از خداوند این نبود که « خدایا مرا ببخش » بلکه این بود که « دست کم مرا نمیران». این نکته بسیار مهم است که ابلیس از خداوند خواست تا قیامت به او عمر دهد. به تأبیر مولانا این هم از تأثیرات لعنت باری بود که شیطان طالب عمر طولانی شد. طلب عمر طولانی فی نفسه مذموم نیست مشروط به اینکه همراه با عمل نیکو باشد. عمر طولانی اگر با خشم خداوند، عمل ناشایست و حیات ناپاک باشد، به هیچ وجه خواستنی نیست. بنابراین طلب نامشروط و مطلق عمر طولانی هم نشانه ی فرعونیت نفس و گریز نفس از مرگ است و هم آدمی را مشمول خشم بیشتر خداوند خواهد کرد. آن طلب ناسنجیده ای که شیطان از خداوند کرد یکی از مظاهر فرعونیت و شیطانیت بود و سرّش نیز همان بود که گفته شد. درست در مقابل شیطان و پیروانش، اولیاء خداوند همواره با ذکر موت ، عوالم بعد از مرگ را برای خود یادآوری می کنند ، و نفس سرکش را رام مینمایند. و ما آدمیان بسیار محتاجیم که برآتش سرکشی های نفس مان همواره آب تخفیف بیفشانیم. مرگ اندیشی از این حیث نهایت اهمیت را دارد. ادیان همواره برای زدودن حبّ دنیا، یاد مرگ را بسیار توصیه کرده اند. روشن است که یاد مرگ و دفع حبّ دنیا همواره آدمی را به کفاف و عفاف دعوت می کند، و بهره برداری گزاف و بی رویه از این عالم را محدود میکند. و از همه بالاتر زمینه ی مساعدی برای پرورش صفات نیک در دل آدمی بوجود می آورد. چرا که به تعبیر مولوی « مادر بت ها، بت نفس شماست » . و خاصیت اصلی نفس نیز خودخواهی و خودبینی است . و از عظیم ترین و مؤثرترین کوبنده های نفس همانا یاد موت است . این امر گرانمایه را باید به هر نحو ممکن زنده نگاه داشت و در زندگی روزمره از آن استفاده کرد. این سخن به هیچ وجه به معنای دست و پای بستن، و عجز پیشه کردن (به معنای مذموم آن) و تلخ کردن زندگانی نیست ؛ بلکه دقیقا به معنای گشودن زنجیرها می باشد . درآمدن این معنا به ذهن آدمی ، انواع دلبستگی های ناصواب را از او خواهد زدود.و او را نه تلخکام که شیرین کام خواهد کرد. تلخکامی نتیجه ی اسارت هاست و اگر زنجیر این اسارت ها گشوده شود، به جای تلخی اسارت، شیرینی آزادی خواهد نشست. به همین دلیل است که کسی همچون مولوی با آنکه مردی مرگ اندیش بود بسیار طربناک بود. مرگ اندیشی و طربناکی دو روی یک سکه اند. به خصوص اگر آدمی در این مرگ وعده ی ملاقات هم ببیند. + نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385 3:29 بعد از ظهر توسط امیر |
|