|
یه خبر خوش این وبلاگ از این به بعد ...... ............ .............. ..................... ........................ ................................ ........................................... ...................................................... توسط من و عشقم آپ میشه پس باید بیشتر از قبل به من سر بزنید دوستون داریم خیلی دوست دارم **** به تو مي انديشم****** من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم****** همه شب به تصوير تو مي پردازم****** چيست?؟...****** خوابي,خيالي,سفري,خاطره اي****** كه در اين خلوت شبها به تو مي انديشم****** اگر آينده به يك پنجره تبديل شود..****** پشت آن پنجره حتي به تو مي انديشم****** تو به حافظ,به حقيقت,به غزل دلخوش باش...****** من كه تنها به تو...****** تنها به تو مي انديشم.****** خدایا من گمشده دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری پس ای خدا هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو رحمت تو توجه تو عشق تو گذشت تو عفو تو مهربانی تو و در یک کلام محـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتاج توام! يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد كاش آسمان حرف كوير را ميفهميد و اشك خود را نثار گونههاي خشك او ميكرد كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها قبل از پايين آمدن دستها، مستجاب ميشد كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را دست خزان نميسپرد و اي كاش ... We need friends to give us good advice.
We need someone we can count on to treat us nice. ![]() We need friends because we are social in nature
and having friends makes us feel secure. We need friends to remember us once we have passed
sharing memories that will always last. ![]() That's why I need YOU!
![]()
گل سرخي براي محبوبم
جان بلانكارد" از روي نيكمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب كرد و به تماشاي انبوه جمعيت كه راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مركزي پيش مي گرفتند و مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت كه چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يك گل سرخ ، از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يك كتابخانه مركزي فلوريدا با برداشتن كتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته كلمات كتاب بلكه شيفته يادداشت هايي با مداد كه در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب كتاب را بيابد "دوشيزه هاليس مي نل" . با اندكي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا كند. "جان" به او نامه نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست كرد كه به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بركشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يك سال و يك ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مكاتبه و نامه نگاري به شناخت يكديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود كه بر خاك قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن كرد.**** "جان" در خواست عكس كرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شكل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند.
7 بعد از ظهر در يستگاه مركزي نيويورك . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي كه بر كلاهم خواهم گذاشت." بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت كه قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:
زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت و خوش اندام. موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا كنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند كه جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم كاملا بدون تو جه به اين كه اوآن نشان گل سرخ را بر روي كلاهش ندارد. اندكي به او نزديك شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممكن است اجازه بدهيد من عبور كنم؟" بي اختيار يك قدم به او نزديك تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم كه تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاكستري رنگ كه در زير كلاهش جمع شده بود . اندكي چاق بود مچ پاي توي كفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس كردم كه بر سر يك دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سوي علاقه ي عميق به زني كه روحش مرا به معني واقعي كلمه مسحور كرده بود به ماندن دعوت مي كرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروكيده اش كه بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد و چشماني خاكستري و گرم كه از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. كتاب جلد چرمي آبي رنگي كه در دست داشتم كه در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. ااز همان لحظه دانستم كه ديگر عشقي در كار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم كه حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها كه مي توانستم هميشه به او افتخار كنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وكتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز كردم . با ين وجود وقتي شروع به صحبت كردم از تلخي ناشي از تاثري كه در كلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نكارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه"مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممكن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شكيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم ولي آن خانم جوان كه لباس سبز به تن داشت و هم اكنون از كنار ما گذشت از من خواست كه اين گل سرخ را روي كلاهم بگذارم وگفت اگرشما مرا به شام دعوت كرديد بايد به شما بگويم كه او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت كه اين فقط يك امتحان است." تحسين هوش و ذكاوت ميس مي نل زياد سخت نيست. طبيعت حقيقي يك قلب تنها زماني مشخص مي شود كه به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385 9:52 بعد از ظهر توسط امیر |
|