|
قرنها گذشت اما بيشمار آدميان جز اندكي بر آن سوار نشدند، از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد . قطار مي گذشت و سبك ميشد زيرا سبكي قانون خداست. قطاري كه به مقصد خدا ميرفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است ،مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا آخرين ايستگاه نيست. مسافراني كه پياده شدند ،بهشتي شدند. اما اندكي باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود.آنكه مرا ميخواهد در ايستگاه بهشت پياده نميشود. وآنگاه كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ،ديگر نه قطاري بود و نه مسافري و نه پيامبري.
بیا.. بگیر.. اشکهایم را ... خیالت راحت....شمردمشان... نمیدانم می ارزد به بودنم یا نه؟ اگر نه باز هم میریزم ــ دیگر تو که میدانی... . . بهانه کم نیست هر روز تنگ تر میشود... .... اشتباه نکن ...دلم نه اب از سر آن یکی گذشته است...ــ دارد میسوزد...نمیدانم بسازد یا نه ــ قفسم را میگویم همان که میله هایش نزدیکترو نزدیکتر می آیند بیا اینها را بگیر... زلال است از دو آ ینه ی تمام قد قلبم چکیده است... می ارزد... به کلیدی که برایم می آوری. آنهنگام که ميگويم عاشقت هستم، ميخواهم معنايش برای تو بيشتر از معنايی باشد که هر کس ديگر در دنيا با گفتن آن منظور دارد. ميخواهم بدانی که شادی تو برای من همه چيز است، ميخواهم بدانی که من هميشه بهترينها را برايت ميخواهم، به هرقيمتی که باشد. ميخواهم بدانی که در زندگيم، تو برايم مهمترين چيز در دنيا هستی، آنهنگام که ميگويم عاشقت هستم، ميخواهم بدانی که تو جزئی از وجود منی همچنان که من جزئی از وجود تو هستم. هر چه که در اين دنيا پيش آيد، ما هميشه با هم خواهيم بود، شريک زندگی يکديگر و شريک شاديهای يکديگر. + نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385 9:50 قبل از ظهر توسط امیر |
چند وقته که اصلا به این وبلاگ توجهی نداشته ام دلم خیلی براش تنگ شده بود حالا هم که دارم می نویسم فقط برایه اینکه در آخرین لحظات تو این وبلاگم بنویسم نه جایی دیگه به نظر شما عاشق شدن گناهه ؟ یا اینکه حتما اونی که اونا میگن باید باشه ؟ دیگه واقعا به آخر رسیدم چرا نمیذارن فقط با اونی که احساس آرامش و احساس خوبی داری بمونی؟ فقط میخوان عذاب کشیدنتو ببینن فقط میخوان تحقیرت کنن فقط میخوان که کوچیکت کنن میدونید هی کدومتون مثل من نبودید من با تمام غم و غصه ای که دارم وقتی که با کسی هستم رو نمیکنم میذارم تا وقتی که با اونم احساس خوبی داشته باشه بعد تو تنهایه خودم به درد ودم فکر می کنم چرا همیشه من باید عذاب بکشم؟ چرا برایه بقیه خونوادم اینجور نمیشه ؟ چرا وقتی چیزی ازشون میخوام بر خلاف من کاری میکنن چرا؟ چرا؟ یعنی اینقدر پستم؟ خودم می دونم که پستم ولی بذارن با اون بمونم اون که با این همه بدی و ست که من دارم دوسم داره چرا ؟ چرا نمیذارن راحت باشم یا این که باید با رفتنم راحتشون کنم؟ که آخر هم طوری که اونا میخوان راحتشون میکنم یعنی یه کاری میکنم که فقط... شایدم با اون کارم بازم تو فکر من نباشن که خواسته باشن بیان قبرستون من که فکر نمی کنن حتی این کارو بکنن یعنی ارزشی ندارم که این کارو بکنن شبا همش باید خواب ببینم خواب عزیزم رو یعنی میشه یه روز مثل خوابام با هم باشیم راحت بدون ترس ببخشید بعد از چند وقت که اومدم سرتون رو درد اوردم فعلا خداحافظ تا اگه عمری بود نمردم می یام اینجا
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 1:20 بعد از ظهر توسط امیر |
|