|
یک روزی توی این دنیای نامرد یک دختر نابینا بود که دوست پسرش رو خیلی دوست داشت.بهش میگفت اگه من ۲تا چشم داشتم واسه همیشه پیشت میموندم.یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختره.دختره وقتی تونست دوست پسرشو ببینه دید که اونم نابیناست!به پسره گفت:دیگه نمیخوامت از پیش من برو.پسره وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زدو با صدای لرزان گفت:مواظب چشمای من باش برگ و باد باد پیچید در ترانه ی برگ/برگ لرزید از بهانه ی باد/ هر کجا برگ خشکیده بود افتاد/باغ لرزید و گفت:باد مباد! من در عجبم گناه باد چه بود؟!/برگ خشکیده بود باد ربود باد هرگز نبود دشمن برگ/مردن برگ دست باد نبود زندگی ذره ذره میکاهد/خشک و پژمرده میکند چون برگ مرگ ناگاه میبرد چون باد/زندگی کرده دشمنی یا برگ!؟ برگ خشکم به شاخسار وجود/تا کی آن باد سرد سر برسد تو هم ای دوست ذره ذره مکش/تا نخواهم که زودتر برسد پسربه دخترگفت: دوستم داري؟! اشک ازچشماي دخترجاري شد، مي خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت: اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم.. دخترسرشوپايين انداخت و گفت : ميدوني چيه؟ من دوستت ندارم. من .. من بدجوري عاشقت شدم. پسردستاي دخترو رها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد: مگه دوستم نداري ؟؟! پس چراداري ميري؟ پسرجواب داد: چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش بببني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره + نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 9:20 قبل از ظهر توسط امیر |
|