|
پدر گفت یعنی همسر. دخترک گفت:یعنی عروسک معلم گفت:عشق یعنی بچه ها خسرو گفت:عشق یعنی شیرین شیرین گفت:عشق یعنی خسرو فرهاد نگاهش را به آسمان برد.با چشمانی بارانی می خواست فریاد بزند اما سکوت کرد ! نفسش دیگر بالا نمی آمد!! سرش را پایین آورد و رفت ! هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند ! ولی او نایستاد سکوت کرد و رفت.چون می دانست او نباید بماند و عشق معنا شد. + نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 10:44 قبل از ظهر توسط امیر |
دلم از عید گرفته چطوری عید رو تحمل کنم باز باید ۱۴ یا ۱۵ روز رو تنها باشم تنهایه تنها تو تنهاییم چیکار کنم دلم نمی خواد تنها باشم آخه کی میتونه تنهایه تنها باشه من نمی خوام عید تنها باشم کاشکی می شد غید رو با هم بودیم با هم میرفتیم مسافرت با هم ...... من گفتم این عید تنها نیستم + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 11:46 قبل از ظهر توسط امیر |
|